تا خشک شوند....
در چشمه ی اشک هایم شناور بودند....
وقتی می خواستند برای تو آهنگ شوند...
روزهایی که بی من
چنین آسوده
بر تو می گذرند
همان روزگاری ست
که بی تو
گنگ و تلخ
بر من
نمی گذرد....
اسم پر خاطره ایست
که سال هاست
کنج خلوت دفترم
پشت هزار برگ تنهایی ام
پنهانش کرده ام
تا مبادا
تکرارش
تمام دفترم را به آتش بکشد...
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند؟؟؟
ومن به اندازه ی تمام روز های
کم بودنت
تو را ببویم و
در این زمان متوقف
سالها در آغوشت زندگی کنم
بی ترس فردا ها ..............

ابر بودی در آسمان بهار
آمدنت
شکوفه نشاند بر دلم
از خواب پریدم
تابستان بود
رفته بودی........
از بلندی های احساس
به دلم سنگ می زنند
و
من از این همه درد
بلند می شوم
و
فریاد می کشم
جوری که
هیچ نقاشی
در هیچ کجای دنیا
نمی توانند این چنین زیبا
فریاد بکشند....
جای دست های تو را می شوید....
من می مانم و خیسی چشمهایم
زیر بارشی که
با دیدگانم شده است
این روزها....
چقدر بی خبری ازحالم
خستهام